صفحه اصلي > اخبار   


درس تفسیر 22 مهر 96

باسمه‌تعالی

 

أَعُوذُ بِاللَّهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم

 بِسْمِ‏ اللَّهِ‏ الرَّحْمنِ‏ الرَّحِيم‏

اَلحَمدُللهِ رَبِّ العالَمینَ و صَلّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ عَلی آلهِ الطّاهِرینَ»

آیات:

سوره الأنفال (8): آيه 2

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (2)

ترجمه:

2- مؤمنان تنها كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود دلهاشان ترسان مى‏گردد، و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مى‏شود ايمانشان افزون مى‏گردد و تنها بر پروردگارشان توكل دارند. (1)

 

مقدمه:

در آیه دوم، سوم و چهارم سوره «انفال» که در ارتباط با مؤمن و خصوصیاتی که مؤمنین دارند، صحبت می کند، عرض کردیم که این آیات پنج خصلت را برای مؤمنین بیان می کنند که اینها از صفات بارزه مؤمنین و کسانی است که ایمان به خدا داشته باشند و مؤمن به حق باشند.

اگر خواسته باشیم ایمان را لغةً یا اصطلاحاً به معنای واقعی آن، معنا کنیم باید بگوییم که؛ در عرف ما ایمان به چیزی آوردن، ایمان به چیزی داشتن، به معنای تعلّق قلبی که به آن چیز پیدا کردن و معتقد به آن شدن است. [اگر کسی به چیز تعلّق قلبی پیدا کند و معتقد به آن شود،] می گویند که به آن ایمان آورده است. یعنی [او را] باور کرده است. خصوصیت این شخص را باور کرده است، عظمت این شیء را باور کرده است.

حال این باوری که پیدا می شود از چه راهی پیدا می شود؟ اگر گفتیم به خدا [ایمان آورده]، یعنی خدا را باور کرده است، [و با او ارتباط برقرار کرده است]، این ارتباط ها ممکن است زبانی باشد، ممکن است قلبی باشد و ممکن هم هست که عملی باشد.

ارتباط زبانی این است که من به شما می گویم که؛ من به شما علاقه دارم، حرف شما را گوش می کنم و مانند آن. ممکن این ارتباط قلباً هم باشد یعنی حرف درست بزنم [و در کلامم صداقت داشته باشم] و ممکن است هم نباشد. این ارتباط، ارتباط ظاهری است، ارتباط کلامی است.

یک وقت ارتباط کلامی، تبدیل به ارتباط معنوی می شود. یعنی من معتقد به شما می شوم به این معنا که به شما معرفت پیدا می کنم. چون که ارتباط معنوی بدون معرفت نمی شود.

من یک شناختی از شما پیدا می کنم. یک آگاهی ای از شما پیدا می کنم. این آگاهی و شناختم، یک اعتقادی به من می دهد. حال این ممکن است یک اعتقاد صحیح باشد و ممکن است غلط باشد. یا ممکن است اعتقادِ بد باشد یا خوب باشد. این [وجوه] هم در آن هست. چون گاهی یک شناخت بدی از یک کسی پیدا می کنم. این ارتباط، یک ارتباط معنوی و قلبی است. ارتباط و شناخت من، ارتباط خوبی نیست. زیرا شناخت بدی پیدا کردم. در عمل هم عکس العمل نشان می دهم.

 

ارتباطات ممکن است ارتباط قلبی باشد. ارتباط قلبی هم عرض کردم که مواردش فرق می کند.

ارتباط قلبی درجات پیدا می کند. مثلا انسان به کسی ایمان می آورد و ارتباط قلبی با او برقرار می کند اما در این ارتباط قلبی تا یک حدّی پیش می رود. تا یک حدّی حرفی که او می زند، گوش می دهد. البته حرف هایی که او می زند با هم فرق می کند. یک وقت می گوید برای من آب بیاور یا این [شیء را] بیاور. او هم می گوید: خیلی خوب! چشم. [یا مثلاً]یک وقت می گوید به این مقدار کمک کن. او هم تا یک مقداری کمک می کند. یک وقت یک کار دیگر به او می گویند، که آن کار بستگی دارد که جان را فدا کند یا از مالش بگذرد یا بدتر از همه از مقامش بخاطر این شخصی که بهش اعتقاد پیدا کرده است، بگذرد.

حالا تا چه حدّ پیش می رود؟ گاهی وقت ها هست که از مبدأ حرف، بیشتر پیش نمی رود. فقط حرف می زند. چاکرم و مخلصم می گوید بله قربان می گوید اما پشت سرش حرف های دیگر هم می زند.  اعتقادی به او ندارد. معرفت پیدا نکرده است. یا معرفتش کامل نیست. روی این حساب قبول نمی کند. پشت سرش کار نمی کند. می گوید: ولش کن. یک وقت تا این حدّ هست.

داستان امام صادق (علیه السلام) به فردی که [ادّعای ایمان به آن حضرت را می کرد، شاهد این مسأله است].

شخصی پیش امام صادق (علیه السلام) ادعا کرد  و گفتکه شما حرکت کنید، کار کنید، جنگ را شروع کنید، ما هم همراه شما هستیم.[حمایت تان می کنیم] امام (علیه السلام) می خواستند امتحانش کنند. به او گفتند: بیا داخل این تنور برو. گفت: در تنور آتش است که اگر من داخل بروم، می سوزنم. [آن فرد] ایمانش تا اینجا بود. شخص دیگری از اصحاب خاص حضرت آمد، امام (علیه السلام) به او فرمود: درون تنور برو. فوری کفش هایش را در آورد و توی تنور پرید.(البته به تعبیر من) در تنور آتش رفت و نشست. [همه]تعجب کردند. آتش هم به امر خدا او را در این قصه نسوزاند. اما این اعتقاد و ایمانش به حضرت در اینجا [کامل بود] . در حالی آن یکی تنها تا دم پرتگاه رفت. یا آن یکی فقط حرفی زد.

ایمان های ما نسبت به همدیگر، یا نسبت به هرچیزی مراحل دارد. ضعف و نقص دارد. کم و زیاد هم می شود. ایمان ناقص می شود. ایمان زاید می شود. ایمان درجات پیدا می کند. در ارتباط با خدای متعال هم همین است. اگر بگوییم ایمان به معنای ارتباط برقرار کردن با خداست، این ارتباط یک وقت کلامی است، یک وقت قلبی است. ارتباط قلبی هم درجاتی دارد. یک وقت هم عملی است و در عمل انسان ظاهر می شود.

نسبت به گوش کردن حرف های خدا ما تا چقدر پیش می رویم؟ یک وقت می گویند: اگر انسان «لا الهَ إلَّا اللَّه‏» بگوید، تمام می شود. این ایمان، لفظی است. چون وقتی «لا الهَ إلَّا اللَّه‏» بگوبد یعنی قبول دارم خدایی غیر از الله نیست اما به طرف بقیه آن نمی رود. اگر خدا به او بفرماید: نماز بخوان یا این کار یا آن کار را بکن،[انجام نمی دهد]. ممکن است نماز هم بخواند اما نمازش چگونه باشد، فرق می کند. ممکن هم هست که نماز را بخاطر اینکه برای او مایه ای نداشته باشد، بخواند. اما به او بگویند که خمس مالت را هم بده. اینجا می گوید: نه. اینجا دیگر حالش رو ندارد یا به فکرش نمی رسد و یا وقتی به او می گویند: زکات مالت را بده، [در پرداخت ان کوتاهی می کند و نمی پردازد]. این جا مال است که گذشتن از آن سخت است. خدا می گوید: اینجا باید از حبّ مقام و جاه بگذری، خودت را فدا کنی. اما می بیند که نه. [به حرف خدا عمل نمی کند]

هارون، پیش [قبر] پیامبر (صلی الله علیه و آله) می آید و می گوید که یا رسول الله! من می دانم که موسی بن جعفر (علیهما السلام) فرزند و نوه توست. می دانم که آدم خوبی است. اما من ریاست می خواهم. «المُلکُ عَقیمٌ»(2) من نمی توانم برای اینکه ریاستم خدشه دار نشود، با پسر تو معامله بکنم. حرکت ها و کارهایش هم طوری است  که با ریاست من، نمی خورد [ و سازگاری ندارد]. می دانم فرزند توست، می دانم حق است اما نمی توانم تحملّش کنم. لذا او را زندانی می کند. او (یعنی هارون) تا اینجا آمده است اما حبّ ریاست نمی گذارد کاری کند. ایمانش را زیر پا می گذارد و فرزند پیامبر (صلی الله علیه و آله) را زندانی می کند.

در واقع ایمان هایی که ما می گوییم یک وقت لسانی و زبانی است مثل این ایمان هایی که خیلی از ماها داریم. یک وقت عقد قلبی است که باید هم باشد. یعنی آن چنان قلبی باشد [که با در جان انسان رسوخ کند].

در اعتقاد قلبی نیز زمانی این اعتقاد صادق است که ما را به عمل بکشاند. ما را به سراغ عمل بیاورد. آن زمانی ایمان ما به سوی کمال می رود و کامل می شود که در عمل نشان دهیم تا چه حدّ به خدا مؤمن هستیم. تا چه حدّ به خدا اعتقاد داریم.

بنده خدایی در خارج یک خانمی گرفته بود. آن مرد ایرانی گفت که من مسلمانش کردم. حالا اآورده بود پیش پدر و مادرش و به آنها گفته بود که این مسلمان شده است. بعد از آنکه ایران آمدند، آنها گفتند که بیا نماز بخوان. گفت من نماز نمی خوانم. گفتند بیان این کار را بکن. گفت نمی کنم. گفت: پسرتان گفت که بگو:« لا الهَ إلَّا اللَّه» من هم این را گفتم. من فقط این را قبول کردم. دیگر هیچی غیر از این بلد نیستم و قبول هم نمی کنم. او این ایمان را تا اینجا قبول کرده است. دلش را به او نسپرده است.

ایمان قلبی هم [آن است که] یک کسی خدا را دوست دارد و به حدّی در حبّ خدا پیش می رود که صدای "الله اکبر" بلند می شود، پشتش می لرزد، صدای اذان بلند می شود، بدنش می لرزد، رنگش سرخ می شود مانند امام سجاد (علیه السلام).(3) چشمایش از حدقه می خواهد بیرون بیاید. حتی می گویند که در آب ریختن در هنگام وضو هم نمی توانست [از خوف خدا این کار را بکند]. کسی باید او را کمک می کرد. چون دستاش می لرزید.(4)

حالا این لرزش این طوری و تپش قلب برای چیست؟ گفتیم که از ترسی  است که پیدا می شود (حالا اسمش را ترس بگذاریم) «وَجل قُلُوب» در واقع قلب ترسان می شود.

قلب که ترسان می شود از دو جهت است. یک وقت آن هست که عظمت یک شیء، انسان را ترسان می کند. یعنی تمام وجود انسان را به حرکت وا می دارد. موهای تن انسان را سیخ می کند. حالتی پیدا می کند که نمی تواند حرف بزند. این معرفتی است که نسبت به آن شخص یا آن شیء پیدا کرده است. از بزرگی و عظمتش در مقابل معرفت او خاضع می شود. بدون اختیار به سجده می افتد و بدون اختیار نمی تواند از سجده بلند شود. او را در سجده میخکوب کرده است. چرا؟ چون عشق و ایمانش و همچنین ترسش نسبت به خدا او را تا اینجا پیش برده است. گاهی وقت ها هم هست که انسان احساس می کند که کارهایی که کرده، درست انجام نداده، تکلیفش را انجام نداده، کم کاری کرده است. و از این جهت می ترسد. یک بزرگی را می بیند، یک مسئولی را می بیند احساس می کند باید از او درباره موارد مختلف سوال شود و به همین جهت وحشت او را می گیرد که من کم کاری کردم، نتوانستم تکلیفم را انجام دهم و الان می ترسم. از رسوایی می ترسم.

گاهی وقت ها همین معنا در اولیاء خدا هست اما ترس از رسوایی نیست. ترس از این که من در محضر خدای متعال مقصرّم. عمل نکردم. در مورد روز قیامت دارد. «فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيد». (5) آن روز چشم ها خیلی باز است. یعنی همه حافظه ها، همه ذخائر جلوی مغز انسان می آید. [در آن حال انسان می گوید:] ای داد بیداد! من این کار را کردم. جلوی خدا چکار کنم؟ چی جواب بدم؟

یک وقتی ما را در مکه دستگیر کردند.  در واقع در منا دستگیر کردند. بعد با یک تشریفاتی به ایران آوردند. خیلی داستانش مفصّل است.من را  به عنوان طعمه خیلی بزرگی که ارتباط وثیقی با امام (رحمة الله علیه) دارد، تمام خصوصیات دستش هست، اسرار امام (رحمة الله علیه) دستش هست. همه کسانی که با امام (رحمة الله علیه) ارتباط دارند، می شناسد، به ایران آوردند. تقرینا هم همین طور بوده است. ما خیلی کارهای دیگر هم که در ایران بودیم، انجام داده بودیم. در عراق هم که بودیم کار فراوان کردیم. ما را که گرفتند . وقتی تهران رفتیم. وقتی که زندان قزل رفتیم.  شبی که اسم ما را خواند که فرداش بایستی پای میز محاکمه می رفتیم، در ذهن ما خیلی چیزها می آمد. می گفتیم اگر این را سوال کنند، چی بگوییم. قصه سفارت را سوال کنند، چه چیز بگوییم. قصه حسنعلی منصور را سوال کنند، چه چیز بگوییم. قصه اعلامیه های کذا را سوال کنند، چه چیز بگوییم. مدام در ذهن ما می آمد. تمام کارهایی که انجام شده، در ذهن ما رژه می رفت. برای آنها باید پاسخ پیدا می کردیم. ما رفتیم آنجا که الحمدلله خدا کمک کرد. به حدّی بود که الان فکر می کنم که چقدر مقاومت کردیم و چقدر خدا کمک کرد که اسرار را فاش نکردیم. اسامی هیچ از افراد را نگفتیم. اسرار امام (رحمة الله علیه) را فاش نکردیم. آنقدر از ما عصبانی شدند. بعد از چهارده روز که روی ما کار کردند، با تمام حرکت هایی که انجام دادند، نتوانستند از ما چیزی بگیرند. خدا کمک کرد.

انسان پیش چشمش همه چیز می آید. تمام سوال ها به ذهنش می آید. این کار و فلان کار و... کردم. بعد به خودش می گوید که: خدایا ! چی جواب بدهم. آنجا که انسان به میز محاکمه می رود، خیلی چیزها یادش می آید.  وقتی که این چیزها یادش می آید، آن وقت می ترسد. خوف او را بر می دارد.

این حالت ها برای بندگان خدا در زندگی پیدا نمی شود. در هنگام مرگ پیدا می شود. آیه قرآن هم می گوید که؛ انسان وقتی که نزدیک مرگ می شود، به یاد کارهایش می افتد. در این زمان می خواهد توبه کند که دیگر فایده- ای ندارد. اما بنده های خالص خدا همیشه یادشان می آید. منتها این طوری یادشان می آید[و به خودشان می گویند و تلقین می کنند] که کارهای خوب کردند اما کم کردند. کارهای خوب کردند اما در مقابل عظمت و شأن خدا کم است. این ها یادشان می آید و نگران می شوند « وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ». وقتی یاد و ذکر خدا می آید، «وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ». وقتی که در مقام نماز پیش خدا می ایستند، عظمت و بزرگی خدا یادش می آید  لذا قلبشان می تپد، آرامش ندارند. می گویند که؛ خدایا ! وقتی که «إِيّاكَ نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَستَعِين‏» می گویم، درست می گویم؟ وقتی  می گویم که خدایا من فقط تو را عبادت می کنم، فقط از تو کمک می خواهم، آیا راست می گویم؟

فقط تو را عبادت می کنم، یعنی چی؟ یعنی فقط تو هستی و غیر تو نیست. یعنی شیطان نیست. هوای نفس نیست.یعنی عبادت و اطاعت شیطان و هوای نفس نمی کنیم.

آیا حبّ ریاست در من نیست؟! حبّ جاه در من نیست؟ یا اینکه راست می گویم فقط تو را عبادت می کنم؟ یا اینکه از تو فقط کمک می خواهم؟ «إِيّاكَ نَستَعِين‏» آیا واقعا این طوری هست؟ یعنی این قدر ایمانم قوی هست که فقط از او کمک بخواهم. آمدم فقط دل به او ببندم. امیدی به غیر از او نداشته باشم، هرچی می خواهم، از او بخواهم. دستم به سوی او دراز کنم.

این عبارت را که دارم در نماز می گویم. چقدر درست است؟ این جا همان جایی که است که درجات ایمان افراد معلوم می شود.

من می گویم که؛ فکر و یادم هم نیست که چه چیزی می گویم. یکی هم ممکن است لفظش را بگوید، معنایش را هم در ذهنش بیاورد و با خدای متعال حرف بزند اما در عمل این طور نباشد. یکی هم ممکن است که علاوه بر اینکه در زبان می گوید در عمل هم این طوری است.

آن کسی که در زبان می گوید و در عمل هم همین طوری است و قلبش هم اذعان دارد که راست می گوید، این فرد می ترسد. او خوب است. چرا؟ چون عظمت خدا را می بیند. کارهای خودش را هم می بیند. می گوید که من دارم می گویم «ایاک نعبد و ایاک نستعین» اما عمل نکردم. در حق شأن تو کار نکردم.

ایمان درجاتی دارد. در روایات ما هست. روایات عجیبی در باب "ایمان و کفر" و در باب "کافر" هست. ائمه (علیهم السلام) در این روایات، خیلی مسائل را بیان می کنند. ایمان را در همه اعضاء و جوارح انسان تقسیم می کنند. حضرت می فرماید: همه چیز شما، مثلا چشم شما، ایمان خودش را دارد، وظیفه خودش را هم دارد. دست شما ایمان خودش را دارد، وظیفه خودش را هم دارد. قلب شما ایمان خودش را دارد، وظیفه خودش هم دارد. همه اعضای و جوارح شما ایمان خودش را دارد، وظیفه خودش ار هم دارد.(6)

 ایمان قلب یک چیزی است که چند صفات برای آن برشمرده شده است. ایمان دست چه جوری است؟ ایمان چشم چه جوری است؟ از ایمان سوال می کند که : «ان لایعصی الله طرفة العین». ایمان آن کسی که کامل است در مقابل خدا گناه نمی کند. یک چشم به هم زدن در مقابل خدا گناه نمی کند. در اطاعت خدا مصرّ است.

ایمان درجات دارد. در این روایات ده درجه برای ایمان می شمارد.(7) آن کسی که  درجات پایین تری دارد ، از آن درجات بالاتر خبر ندارد. آن کسی که درجات بالاتر دارد نسبت به درجات پایین تر آن چنان اطلاعی ندارد. اگر اطلاع داشته باشند، کمی بایکدیگر اصطکاک خواهند داشت. چون آن کسی که درجات ایمانش بالاست و خدا را عارفا شناخته است، اگر بداند درجات ایمان من پایین است، [بداند که] من در مقابل خدا گناه و معصیت می کنم و بعد خدا خدا هم می گویم. او نسبت به من کافر می شود. نسبت به من بدبین می شود. این خداست که این ها را پوشانده است.

بنابراین ایمان هم گفتار زبانی است و هم عقد قلبی است و هم عمل است. «الْإِيمَانُ عَمَلٌ كُلُّه‏».(8) بعضی ها می گویند که ایمان عمل نیست. ایمان لفظ است. همین که شما با لفظ بگویی؛« لا الهَ إلَّا اللَّه‏»، ایمان داری. اماخیلی از روایات ما دارد که ایمان، عمل است. ایمان زمانی هست که عمل ما همراهش باشد. درجاتش هم فرق می کند.

درجات ایمان ما در گفتارمان نیز فرق می کند. یکی مثل شهید حججی است که ایمانش تا آنجا پیش رفته که به همسر و پسرش می گوید که: خانم و پسرم! من شما را دوست دارم، من که شما را از دست می دهم، غصه نمی خورم، شما را که از دست می دهم به یک جای بهتری می روم، کس بهتری را به دست می آورم. این فرد ایمانش تا اینجا رفته است.

شب عملیات والفجر مقدماتی بود. من ساعت 12 شب با بچه ها خداحافظی کردم. هر کدام در تاریکی به کوشه و کناری رفتند تا وصیت هایشان را بنویسند. من با این دوستان محافظ و همراهمان در آنجا قدم می زدم. یک وقتی در این تاریکی دیدم صدای گریه ای می آید. کسی دارد ناله می کند. گوش دادم. شندیم که می گفت: خدایا! کی وقت ملاقات ما می شود؟ خدایا کی من شهید می شوم؟

این چه چیزی است؟ [این چه عشق و ایمانی هست؟!] او یک بچه 17- 18 ساله بیشتر نبود. ایمانش به اینجا رسیده بود که به خدا می گفت که خدایا! کی من را می بری؟ کی لقاء ما حاصل می شود؟ کی من را پیش خودت می بری؟ کی شهید می شوم؟

حالا ما چطوریم؟ ما جایی نمی رویم که پاهامان زخم شود. دوست نداریم "مرگ بر آمریکا"، "مرگ بر کفر و الحاد" بگوییم. می ترسیم آن فرد بدش بیاید تا بلایی سر ما بیاورد. این، دو باهم فرق می کنند.

ایمان ها نسبت به انسان ها و در درون انسانها فرق می کند. تا کجا پایبند باشیم، مهم است.

 

«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ». قرآن چند صفت برای مؤمنین می شمارد. « إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ»؛ اگر ذکر خدا پیش شان شود، قلبشان می تپد. حالا یا از عظمت خدا یا ذکر یاربّ. یا ذکر معشوقش پیشش می آید، می ترسد.

کسی را دیدید که عاشق شده باشد. نامه ای که از طرف معشوقش به دستش رسیده است تا این نامه را می خواهد بخواند، می لرزند، قلبش می تپد، دستش می لرزد، نامه از دستش می افتد. چرا این طوری می کند؟ این عشقش آنجاست. قلبش آنجاست. مؤمن این طوری است. اگر نام و اسم خدا را پیشش ببرند، قلبش می لرزد.

 

«وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً»

اگر آیات الهی پیش او خوانده شود، حالا این آیات الهی یا آیات قرآن است یا آیات الهی خدا در آسمان و زمین است. « مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏»(9)، « مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجا»، و .... در سوره «روم» هفت مورد پشت سر هم بر می شمارد. «أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجا» « أَنْ خَلَقَ لَكُمْ کذا».

وقتی که این آیات الهی را برای او می گویی، ایمانش زیاد می شود. می گوید خدا! تو خالق آسمان و زمینی. خدایا! تو به من این چیزها را دادی. خدایا! تو به من این عنایت ها را کردی. لذا ایمانش زیاد می شود.

چند روز پیش، چند تا از آقایان و خانمهای دکتر به مناسبتی از تهران پیش من آمده بودند. راجع پیوند اعضاء صحبت می کردند، می خواستند ما در نماز جمعه درباره پیوند و اهداء اعضاء صحبت کنیم و مردم را به این مهم سفارش کنیم. ان شاء الله سفارش می کنیم. اهداء اعضاء که خیلی خوب و مناسب است و موجب حیات انسان های دیگر می شود. فتوای فقهاء هم در آن هست.

صحبت از قلب مطرح شد. یکی از این افراد نشان هم دادند که در قلب انسان یک باطری کوچکی است که اندازه عدس می باشد. این نیروگاه قلب است. قلب به وسیله آن می تپد. این همه کار می کند، قلب چقدر می زند، چقدر پمپاژ می کند و ... همه این ها با وسیله این باطری کار می کند. من نمی دانستم ولی این خانم دکتر تشریح کرد. دکتری دیگر نشان داد. قلبی را از جعبه در آوردند و روی صفحه ای گذاشته بودند. این قلب داشت می تپید. در حالی که رگ ها وصل نبود. روی صفحه ای گذاشته بودند. آورده بودند تا به بدن یک انسانی وصل کنند. گفتند این قلب تا هشت دقیقه می زند. اگر به بدن انسانی وصل کنید، برای همیشه می زند. اما اگر بیرون ماندنش طولانی شود، از بین می رود و می میرد. من به این خانم و آقایان دکتر گفتم که شماها خیلی بیش از ما باید خداشناس شوید. خیلی می توانید عظمت خدا را در این خلقت ببینید. چرا این ها را به مردم نمی گویید؟ یکی از این دکترها حالش تغییر پیدا کرد و گفت: حاج آقا! راست می گویید. ما وظیفه داریم. گفتم: شما وظیفه دارید به مردم بگویید. این قلب آیه الهی است. عظمتی که را قلب دارد، برای مردم بیان کنید. خودتان هم باید ایمانتان قوی تر شود. این همه عظمت ها را چرا نمی گویید؟ چرا برای مردم تبیین نمی کنید؟ شما باید ایمانتان را درست کنید.

مؤمن کیست؟ مؤمن کسی است که وقتی آیات الهی می بیند، «زادَتْهُمْ إِيماناً»؛ ایمانش زیاد می شود. اعتقادش به خدا بالا می رود. یکی از آیات الهی را ببیند، ایمانش زیاد می شود . در حالی که این همه آیات الهی وجود دارد. مؤمن حواسش جمع است. وقتی که آیات الهی را می بیند، ایمانش زیاد و اضافه می شود.

گفتیم که ایمان هم درجات دارد. ایمان بالا و بالا می رود. آنقدر بالا می رود که مثل امام حسین (علیه السلام) می شود. که علی المنقول در برخی روایات، امام (علیه السلام) در آخرین لحظات، با همه بدن پاره پاره اش، با همه حالاتی که به او دست داده، با همه چیرهایی که فدا کرده؛ از فرزندان و یارانش، به خدا نگاه می کند و می گوید: خدایا! راضی شدی؟ خدایا! از حسین راضی شدی؟ خدایا! توانسته ام که عبودیت را برای تو انجام دهم؟ توانسته ام آن چیزی که تکلیف من بودم، انجام بدهم؟

ایمان زیاد و کم دارد. یکی هم می بینید که فرار می کند. ما در جنگ خیلی ها داشتیم که فرار کردند و به خارج رفتند. هنوز هم خارجند. بچه هایشان را هم خارج بردند تا آنها را به جنگ نبرند. تا مبادا بچه اش آسیب ببیند.

 

«وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ» که تفسیر آن را در جلسات بعد عرض خواهیم کرد.

 

نکته ها:

  1. آنكه با شنیدن نداى اذان و آیات الهى بى‏تفاوت باشد، باید در كمال ایمان خود شك كند. «انّما المؤمنون اذا ذُكر اللّه وَجِلَت»
  2. ذكر نام خدا از سوى هركس باشد، در مؤمن اثر مى‏گذارد.
  3. ایمان، با عشق و خشیت درونى همراه است.
  4. ایمان، مراتب ودرجاتى دارد و قابل كاهش و افزایش است.
  5. هر آیه‏ى قرآن، حجّت و دلیل و نورى است كه مى‏تواند بر ایمان بیفزاید.
  6. مؤمن، میان بیم و امید است. «المؤمنون، وجلت قلوبهم، یتوكّلون»

 

پی نوشت:

  1. سوره الأنفال (8): آيه 2

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (2)

ترجمه: مؤمنان تنها كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود دلهاشان ترسان مى‏گردد، و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مى‏شود ايمانشان افزون مى‏گردد و تنها بر پروردگارشان توكل دارند.

 

  1. جمله «الملك عقيم؛ حكومت فرزند ندارد» ضرب المثلی است که اين حقيقت را بيان مى‏كند كه در جهان سياست مادى- كه بر اساس ارزش‏هاى دنيوى و خودخواهى و هوسرانى بنا شده- خويشاوندى و حتى زن و فرزند و پدر و مادر مطرح نيست و ممكن است همه چيز در اين راه قربانى شود.

 

  1. الإرشاد، محمد بن محمد مفيد، ج‏2، ص 142-143

رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ الْقُرَشِيُّ قَالَ: كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع إِذَا تَوَضَّأَ اصْفَرَّ لَوْنُهُ فَيَقُولُ لَهُ‏ أَهْلُهُ مَا هَذَا الَّذِي يَغْشَاكَ فَيَقُولُ أَ تَدْرُونَ لِمَنْ أَتَأَهَّبُ لِلْقِيَامِ بَيْنَ يَدَيْه‏

ترجمه: محمد بن الحسين از عبد اللَّه بن محمد قرشى روايت كرده گفت: هر گاه على بن الحسين (عليهما السّلام) (براى نماز) وضوء مي ساخت رنگش زرد مي شد، نزديكانش عرض مي كردند: اين چه حالى است بشما دست مي دهد؟ مي فرمود: هيچ مي دانيد آن كس كه من آماده ايستادن در برابرش مي شوم چه كسى است؟.

 

  1. امالی، محمد بن علی ابن بابویه (شیخ صدوق)، ص201

حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى بْنِ الْحَسَنِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ قَالَ حَدَّثَنِي يَحْيَى بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنِي شَيْخٌ مِنْ أَهْلِ الْيَمَنِ يُقَالُ لَهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ سَمِعْتُ عَبْدَ الرَّزَّاقِ يَقُولُ: «جَعَلَتْ جَارِيَةٌ لِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع تَسْكُبُ الْمَاءَ عَلَيْهِ وَ هُوَ يَتَوَضَّأُ لِلصَّلَاةِ فَسَقَطَ الْإِبْرِيقُ مِنْ يَدِ الْجَارِيَةِ عَلَى وَجْهِهِ فَشَجَّهُ فَرَفَعَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع رَأْسَهُ إِلَيْهَا فَقَالَتِ الْجَارِيَةُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ «وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ» فَقَالَ لَهَا قَدْ كَظَمْتُ غَيْظِي قَالَتْ «وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ» قَالَ قَدْ عَفَى اللَّهُ عَنْكِ قَالَتْ «وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ» قَالَ اذْهَبِي فَأَنْتِ حُرَّةٌ».

ترجمه: عبد الرزاق گوید: كنيز على بن الحسين (علیه السلام) بر روى دست آن حضرت در حال وضو آب مي ريخت آفتابه از دستش افتاد و بر صورت امام وارد شد صورتش را مجروح‏ كرد. سر را به جانب او بلند كرد كنيز گفت (الْكاظِمِينَ الْغَيْظ) فرمود خشم خود را فرو بردم باز كنيز گفت (وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ) فرمود خدا از تو گذشت عرض كرد (وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ) فرمود برو ترا آزاد كردم.

 

  1. [سوره ق (50): آيات 19 تا 22]

«لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ»

ترجمه: (به او خطاب مى‏شود) تو از اين صحنه (و دادگاه بزرگ) غافل بودى، و ما پرده را از چشم تو كنار زديم، و امروز چشمت كاملا تيز بين است!

 

  1. وسائل الشيعة، محمد بن حسن شيخ حر عاملى، ‏ج‏15، ص164 تا 167

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ أَبِي عَمْرٍو الزُّبَيْرِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ قَالَ:

«إِنَّ اللَّهَ فَرَضَ الْإِيمَانَ عَلَى جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ وَ قَسَمَهُ عَلَيْهَا وَ فَرَّقَهُ فِيهَا فَلَيْسَ مِنْ جَوَارِحِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُكِّلَتْ مِنَ الْإِيمَانِ بِغَيْرِ مَا وُكِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا إِلَى أَنْ قَالَ فَأَمَّا مَا فُرِضَ عَلَى الْقَلْبِ مِنَ الْإِيمَانِ فَالْإِقْرَارُ وَ الْمَعْرِفَةُ وَ الْعَقْدُ وَ الرِّضَا وَ التَّسْلِيمُ بِأَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ إِلَهاً وَاحِداً لَمْ يَتَّخِذْ صَاحِبَةً وَ لَا وَلَداً وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ ص وَ الْإِقْرَارُ بِمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مِنْ نَبِيٍّ أَوْ كِتَابٍ فَذَلِكَ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى الْقَلْبِ مِنَ الْإِقْرَارِ وَ الْمَعْرِفَةِ وَ هُوَ عَمَلُهُ ....

وَ فَرَضَ اللَّهُ عَلَى اللِّسَانِ الْقَوْلَ وَ التَّعْبِيرَ عَنِ الْقَلْبِ بِمَا عُقِدَ عَلَيْهِ وَ أَقَرَّ بِهِ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اسْمُهُ‏ «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً»- وَ قَالَ «قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»- فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى اللِّسَانِ وَ هُوَ عَمَلُهُ....

وَ فَرَضَ عَلَى السَّمْعِ أَنْ يَتَنَزَّهَ عَنِ الِاسْتِمَاعِ إِلَى مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ أَنْ يُعْرِضَ عَمَّا لَا يَحِلُّ لَهُ مِمَّا نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهُ وَ الْإِصْغَاءِ إِلَى مَا أَسْخَطَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ فِي ذَلِكَ «وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ» .... فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى السَّمْعِ مِنَ الْإِيمَانِ أَنْ لَا يُصْغِيَ إِلَى مَا لَا يَحِلُّ لَهُ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ مِنَ الْإِيمَانِ ...

وَ فَرَضَ عَلَى الْبَصَرِ أَنْ لَا يَنْظُرَ إِلَى مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْ يُعْرِضَ عَمَّا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِمَّا لَا يَحِلُّ لَهُ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ مِنَ الْإِيمَانِ فَقَالَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ»- أَنْ يَنْظُرُوا إِلَى عَوْرَاتِهِمْ وَ أَنْ يَنْظُرَ الْمَرْءُ إِلَى فَرْجِ أَخِيهِ وَ يَحْفَظَ فَرْجَهُ أَنْ يُنْظَرَ إِلَيْهِ وَ قَالَ «قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ» مِنْ أَنْ تَنْظُرَ إِحْدَاهُنَّ إِلَى فَرْجِ أُخْتِهَا وَ تَحْفَظَ فَرْجَهَا مِنْ أَنْ يُنْظَرَ إِلَيْهَا وَ قَالَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ فِي الْقُرْآنِ مِنْ حِفْظِ الْفَرْجِ فَهُوَ مِنَ الزِّنَا إِلَّا هَذِهِ الْآيَةَ فَإِنَّهَا مِنَ النَّظَرِ ثُمَّ نَظَمَ مَا فَرَضَ عَلَى الْقَلْبِ وَ الْبَصَرِ وَ اللِّسَانِ فِي آيَةٍ أُخْرَى فَقَالَ وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ»- يَعْنِي بِالْجُلُودِ الْفُرُوجَ وَ الْأَفْخَاذَ وَ قَالَ وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا»- فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى الْعَيْنَيْنِ مِنْ غَضِّ الْبَصَرِ وَ هُوَ عَمَلُهُمَا وَ هُوَ مِنَ الْإِيمَانِ

وَ فَرَضَ عَلَى الْيَدَيْنِ أَنْ لَا يُبْطَشَ بِهِمَا إِلَى مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ أَنْ يُبْطَشَ بِهِمَا إِلَى مَا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ فَرَضَ عَلَيْهِمَا مِنَ الصَّدَقَةِ وَ صِلَةِ الرَّحِمِ وَ الْجِهَادِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الطَّهُورِ لِلصَّلَوَاتِ ... فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى الْيَدَيْنِ لِأَنَّ الضَّرْبَ مِنْ عِلَاجِهِمَا وَ فَرَضَ عَلَى الرِّجْلَيْنِ أَنْ لَا يُمْشَى بِهِمَا إِلَى شَيْ‏ءٍ مِنْ مَعَاصِي اللَّهِ

وَ فَرَضَ عَلَيْهِمَا الْمَشْيَ إِلَى مَا يَرْضَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ «وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا»

فَهَذَا أَيْضاً مِمَّا فَرَضَ اللَّهُ عَلَى الْيَدَيْنِ وَ عَلَى الرِّجْلَيْنِ وَ هُوَ عَمَلُهَا وَ هُوَ مِنَ الْإِيمَانِ وَ فَرَضَ عَلَى الْوَجْهِ السُّجُودَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ فِي مَوَاقِيتِ الصَّلَاةِ فَقَالَ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»

 فَهَذِهِ فَرِيضَةٌ جَامِعَةٌ عَلَى الْوَجْهِ وَ الْيَدَيْنِ وَ الرِّجْلَيْنِ وَ قَالَ فِي مَوْضِعٍ آخَرَ «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»- إِلَى أَنْ قَالَ فَمَنْ لَقِيَ اللَّهَ حَافِظاً لِجَوَارِحِهِ مُوفِياً كُلَّ جَارِحَةٍ مِنْ جَوَارِحِهِ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهَا لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُسْتَكْمِلًا لِإِيمَانِهِ وَ هُوَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَنْ خَانَ فِي شَيْ‏ءٍ مِنْهَا أَوْ تَعَدَّى مِمَّا أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهَا لَقِيَ اللَّهَ نَاقِصَ الْإِيمَانِ إِلَى أَنْ قَالَ وَ بِتَمَامِ الْإِيمَانِ دَخَلَ الْمُؤْمِنُونَ الْجَنَّةَ وَ بِالنُّقْصَانِ دَخَلَ الْمُفَرِّطُونَ النَّارَ.

ترجمه: از امام صادق (عليه السّلام) در حديثى طولانى روايت است كه فرمود: خداوند ايمان را بر تمامى اعضاى فرزند آدم واجب ساخت و آن را بر اعضاى او تقسيم و در تمامى آنها پخش نمود. پس هيچ عضوى از اعضاى وى نيست جز اينكه ايمانى بر عهده او نهاده شده كه آن ايمان غير از ايمانى است كه بر عهده عضو ديگر قرار داده شده است.- سخن امام عليه السّلام ادامه دارد تا آنجا كه مى‏فرمايد:- امّا آن ايمانى كه بر قلب واجب گشته، اقرار نمودن و معرفت يافتن و پيمان بستن و خوشنودى و تسليم در برابر اينكه هيچ معبودى جز اللَّه نيست او يگانه است و شريكى ندارد معبودى يكتا كه مصاحب و فرزندى ندارد و اينكه محمّد (صلّى اللَّه عليه و آله) بنده و فرستاده اوست، و اقرار نمودن به هر پيامبر با كتابى كه از جانب خداوند آمده است و اين همان اقرار و معرفتى است كه خداوند بر قلب واجب ساخته است و عمل قلب همين است

و خداوند بر زبان، گفتن و اقرار نمودن به ايمانى را كه قلب بر آن پيمان بسته است را واجب نمود، خداوند تبارك و تعالى گويد: «و به مردمان نيكى را بگوييد» و فرمود: «بگوييد ايمان آورديم به آنكه بر ما و شما فرستاده شد و معبود ما و شما يكى است و ما مطيع فرمانبر او هستيم»  پس اين گفتن و اقرار نمودن همان چيزى است كه خداوند بر زبان واجب ساخته است و عمل زبان همين است.

و خداوند بر گوش واجب ساخت كه از گوش فرا دادن به چيزى كه خداوند آن را حرام نموده است دورى كند و از شنيدن آنچه كه شنيدنش بر او حلال نيست و مورد نهى خداوند عزّ و جلّ است خوددارى نمايد و به آنچه كه شنيدنش خداى را خشمگين مى‏كند گوش مسپارد خداى عزّ و جلّ در اين باره فرموده است: «و به تحقيق در كتاب بر شما چنين فرستاد كه هر گاه شنيديد كه به آيات خدا كفر ورزيده مى‏شود و آيات الهى به استهزاء گرفته مى‏شود پس با آن كافران منشينيد تا اينكه به سخن ديگرى بپردازند».

 پس اين همان ايمانى است كه خداوند بر گوش واجب ساخته است كه به آنچه كه بر او حلال نيست گوش ندهد و عمل گوش همين است و اين از ايمان است.

و بر چشم واجب ساخت كه به آنچه كه خداوند بر او حرام نموده نظر نكند و از ديدن آنچه كه ديدنش مورد نهى الهى است خوددارى كند و عمل چشم اين است و اين از ايمان است. خداوند تبارك و تعالى فرمود: «اى پيامبر! به مؤمنين بگو كه ديدگانشان را از ديدن حرام فرو بندند و عورتهايشان را حفظ كنند»  يعنى ديدگان خود را از ديدن عورتهاى ديگران حفظ كند و به عورت برادر خود نظر نكند و عورت خود را نيز از ديد ديگران محفوظ دارد. و فرمود: «به زنان مؤمن بگو ديدگان خود را از ديدن حرام بر بندند و عورتهايشان را حفظ كنند» يعنى ديدگان خود را نگه دارند از اينكه يكى به عورت ديگرى نظر كند و عورت خود را از تيررس ديد ديگران دور نگه دارد.

راوى گويد: حضرت فرمود: هر جايى كه در قرآن كريم سخن از حفظ نمودن عورت آمده است مراد حفظ نمودن عورت از زنا است مگر اين آيه كه مراد، حفظ نمودن از نظر است، سپس آنچه را كه خداوند بر قلب و ديده و زبان واجب نموده در آيه ديگرى به رشته كشيده است و فرموده: «نمى‏توانيد نهان داريد شهادتى را كه گوشهايتان و ديدگانتان و پوستهايتان بر عليه شما مى‏دهند» مراد از جلود (پوستها) در اين آيه، عورتها و رانها است. و فرمود: «از آنچه كه به آن علم و آگاهى ندارى پيروى مكن زيرا از هر يك از گوش و ديده و دل پرسيده مى‏شود» اين آن چيزى است كه خداوند بر چشمان واجب ساخته كه اين فرو بستن چشم از حرام، عمل چشم است و اين از ايمان است.

و خداوند بر دو دست واجب ساخت كه آدمى با دو دست خود به سوى حرام روى نياورد و به وسيله آن دو در به جاى آوردن دستور الهى بكوشد كه خداوند بر آن دو امورى را واجب ساخته است از قبيل پرداخت صدقه و ارتباط با خويشاوندان و جهاد در راه خدا و تهيه و استعمال طهور براى نمازها، ... اين آن چيزى است كه خداوند بر دو دست واجب نموده زيرا زدن كار دستهاست.

و خداوند بر دو پا واجب ساخت كه به وسيله آن دو به سوى هيچ يك از معاصى نشتابى و واجب كرد كه به سوى آنچه كه مورد رضايت الهى است گام بردارى پس فرمود: «بر روى زمين خرامان و با تكبّر گام بر ندار زيرا تو هرگز نمى‏توانى زمين را بشكافى و در بلندى به كوهها نخواهى رسيد» ...

پس آنچه كه گفته شد چيزهايى است كه خداوند بر دستها و پاها واجب ساخته و عمل دست و پا همين است و آن از ايمان است. و خداوند بر چهره واجب ساخت كه در شب و روز در هنگامه نماز براى او به خاك افتد پس فرمود: «اى ايمان آورندگان ركوع كنيد و سجده كنيد و پروردگارتان را عبادت كنيد و كار خير انجام دهيد باشد كه به رستگارى برسيد»

اينها كه گفته شد واجبات چهره و دستان و پاهاست و خداوند در جاى ديگرى فرموده است كه: «سجده‏گاهها از آن خداست پس با او كس ديگرى را نخوانيد»

راوى گويد: حضرت در ادامه فرمود: پس كسى كه خداوند را در حالتى ملاقات كند كه اعضاى خود را حفظ نموده و به واجبات الهى در مورد هر عضوى از اعضايش وفا كرده خداوند عزّ و جلّ را با ايمان كامل ملاقات كرده است و او اهل بهشت است امّا كسى كه در مورد واجبى از واجبات خيانت كرده يا از دستور الهى سرباز زده خداوند را با ايمان ناقص ديدار خواهد كرد. و بدانيد كه مؤمنان، با ايمان كامل به بهشت داخل مى‏شوند و كسانى كه در انجام واجبات كوتاهى نموده‏اند با ايمان ناقص به دوزخ وارد مى‏گردند.

 

  1. الكافي، محمد بن یعقوب کلینی، ج‏2، ص 44 و 45

 

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِ‏ بْنِ أَبِي عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَمَّادٍ الْخَزَّازِ عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْقَرَاطِيسِيِّ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا عَبْدَ الْعَزِيزِ إِنَّ الْإِيمَانَ عَشْرُ دَرَجَاتٍ بِمَنْزِلَةِ السُّلَّمِ يُصْعَدُ مِنْهُ مِرْقَاةً بَعْدَ مِرْقَاةٍ فَلَا يَقُولَنَّ صَاحِبُ الِاثْنَيْنِ لِصَاحِبِ الْوَاحِدِ لَسْتَ عَلَى شَيْ‏ءٍ حَتَّى يَنْتَهِيَ إِلَى الْعَاشِرِ فَلَا تُسْقِطْ مَنْ هُوَ دُونَكَ فَيُسْقِطَكَ مَنْ هُوَ فَوْقَكَ وَ إِذَا رَأَيْتَ مَنْ هُوَ أَسْفَلُ مِنْكَ بِدَرَجَةٍ فَارْفَعْهُ إِلَيْكَ بِرِفْقٍ وَ لَا تَحْمِلَنَّ عَلَيْهِ مَا لَا يُطِيقُ فَتَكْسِرَهُ- فَإِنَّ مَنْ كَسَرَ مُؤْمِناً فَعَلَيْهِ جَبْرُهُ.

ترجمه: عبد العزيز قراطيسى گويد: امام صادق (علیه السلام) به من‏ فرمود: اى عبد العزيز!  به راستى ايمان ده درجه است چون نردبان پله به پله از آن بالا روند نبايد آنكه دو پله بالا است به آنكه يك پله بالا است بگويد: تو چيزى نيستى تا برسد به آنكه در پله دهم است تو كسى را كه از خودت پائين‏تر است دور نينداز تا آنكه بالاتر از تو است تو را دور نيندازد و چون ديدى كسى از تو يك درجه پائين است او را به نرمى به سوى خود بالا بر و بر او بار مكن آنچه را تاب نيارد تا او را بشكنى زيرا هر كس مؤمنى را بشكند بر او است كه شكست او را ببندد و جبران كند.

 

  1. همان، ج3، ص89 تا 91

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ، عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ بُرَيْدٍ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَمْرٍو الزُّبَيْرِيُّ: عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: قُلْتُ لَهُ: أَيُّهَا الْعَالِمُ، أَخْبِرْنِي أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ؟ قَالَ: «مَا لَايَقْبَلُ اللَّهُ‏ شَيْئاً إِلَّا بِهِ». قُلْتُ: وَ مَا هُوَ؟ قَالَ: «الْإِيمَانُ بِاللَّهِ- الَّذِي لَاإِلهَ إِلَّا هُوَ- أَعْلَى الْأَعْمَالِ دَرَجَةً، وَ أَشْرَفُهَا مَنْزِلَةً، وَ أَسْنَاهَا حَظّاً». قَالَ: قُلْتُ: أَ لَاتُخْبِرُنِي عَنِ الْإِيمَانِ: أَ قَوْلٌ هُوَ وَ عَمَلٌ، أَمْ‏  قَوْلٌ بِلَا عَمَلٍ؟ فَقَالَ: «الْإِيمَانُ‏ عَمَلٌ‏ كُلُّهُ‏، وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذلِكَ الْعَمَلِ بِفَرْضٍ‏ مِنَ اللَّهِ بَيِّنٍ‏فِي كِتَابِهِ، وَاضِحٍ نُورُهُ، ثَابِتَةٍ حُجَّتُهُ، يَشْهَدُ لَهُ‏ بِهِ الْكِتَابُ، وَ يَدْعُوهُ‏ إِلَيْهِ». قَالَ: قُلْتُ‏: صِفْهُ لِي جُعِلْتُ فِدَاكَ، حَتّى‏ أَفْهَمَهُ. قَالَ: «الْإِيمَانُ‏ حَالَاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ؛ فَمِنْهُ التَّامُ الْمُنْتَهِي تَمَامُهُ، وَ مِنْهُ النَّاقِصُ الْبَيِّنُ نُقْصَانُهُ، وَ مِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ». قُلْتُ: إِنَّ الْإِيمَانَ لَيَتِمُّ وَ يَنْقُصُ وَ يَزِيدُ؟ قَالَ: «نَعَمْ». قُلْتُ: كَيْفَ‏ ذلِكَ‏؟ قَالَ: «لِأَنَّ اللَّهَ- تَبَارَكَ وَ تَعَالى‏- فَرَضَ الْإِيمَانَ عَلى‏ جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ، وَ قَسَّمَهُ عَلَيْهَا، وَ فَرَّقَهُ فِيهَا؛ فَلَيْسَ مِنْ جَوَارِحِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُكِّلَتْ مِنَ الْإِيمَانِ بِغَيْرِ مَا وُكِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا، فَمِنْهَا قَلْبُهُ الَّذِي بِهِ يَعْقِلُ وَ يَفْقَهُ وَ يَفْهَمُ، وَ هُوَ أَمِيرُ بَدَنِهِ الَّذِي لَاتَرِدُ الْجَوَارِحُ وَ لَا تَصْدُرُ إِلَّا عَنْ رَأْيِهِ وَ أَمْرِهِ، وَ مِنْهَا عَيْنَاهُ اللَّتَانِ يُبْصِرُ بِهِمَا، وَ أُذُنَاهُ اللَّتَانِ يَسْمَعُ بِهِمَا، وَ يَدَاهُ اللَّتَانِ يَبْطِشُ بِهِمَا، وَ رِجْلَاهُ اللَّتَانِ يَمْشِي بِهِمَا، وَ فَرْجُهُ الَّذِي الْبَاهُ مِنْ قِبَلِهِ، وَ لِسَانُهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ، وَ رَأْسُهُ الَّذِي فِيهِ وَجْهُهُ، فَلَيْسَ مِنْ هذِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ  قَدْ وُكِّلَتْ مِنَ الْإِيمَانِ بِغَيْرِ مَا وُكِّلَتْ بِهِ  أُخْتُهَا بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ تَبَارَكَ اسْمُهُ يَنْطِقُ بِهِ الْكِتَابُ لَهَا وَ يَشْهَدُ بِهِ عَلَيْهَا....

ترجمه: ابو عمرو زبيرى گويد: به امام صادق (عليه السّلام) عرض كردم: اى عالم: بمن خبر ده كداميك از اعمال نزد خدا فضيلتش بيشتر است؟ فرمود: آنچه خدا عملى را جز به آن نپذيرد.

گفتم: آن چيست؟ فرمود، ايمان به خدایى كه جز او شايان پرستشى نيست، عالى ترين درجه و شريفترين مقام و بالاترين [روشن‏ترين‏] بهره است.

عرض كردم: بمن نمي فرمائيد كه آيا ايمان گفتار و كردار است يا گفتار بدون كردار؟ فرمود: ايمان تمامش كردار است و گفتار هم برخى از كردار است كه خدا واجب كرده و در كتابش بيان فرموده، بوجوبى كه نورش روشن است و حجتش ثابت و قرآن بآن گواهى دهد و بسويش دعوت كند.

عرض كردم: قربانت گردم، ايمان را برايم شرح ده تا بفهمم، فرمود: ايمان حالات و درجات و طبقات و منازلى دارد، كه برخى از آن تمامست و به نهايت كمال رسيده (مانند ايمان اولياء خدا) و برخى‏ ناقص است و نقصانش هم واضح است (مانند ايمان متجاهرين بفسق) و برخى راجح است و رجحانش هم زياد است (مانند كسى كه بيشتر وظائف ايمانى را انجام مي دهد).

عرض كردم: مگر ايمان هم تمام و ناقص و زياد مى‏شود؟ فرمود: آرى. عرض كردم: چگونه؟ فرمود: زيرا خداى تبارك و تعالى ايمان را بر اعضاء بنى آدم واجب ساخته و قسمت نموده و پخش كرده است، و هيچ عضوى نيست، جز آنكه وظيفه‏اش غير از وظيفه عضو ديگر است. يكى از آن اعضاء قلب انسانست كه وسيله تعقل و درك و فهم اوست و نيز فرمانده بدن اوست كه اعضاء ديگرش بدون رأى و فرمان او در كارى ورود و خروج ننمايند. و ديگر از اعضايش دو چشم اوست كه با آنها مي بيند و دو گوش اوست كه با آنها مي شنود و دو دستى كه دراز مي كند و دو پائى كه راه مي رود و فرجى كه شهوتش از جانب اوست و زبانى كه با آن سخن مي گويد و سرى كه رخسارش در آنست.

پس هر يك از اين اعضاء وظيفه ايمانيش غير از وظيفه ايمانى عضو ديگر است، طبق دستورى كه از خداى- تبارك اسمه- رسيده و قرآن به آن ناطق و گواه است. بر دل واجب شده غير از آنچه بر گوش واجب شده، و بر گوش واجب گشته غير از آنچه بر چشم واجب گشته و بر چشم واجب آمده غير آنچه بر زبان واجب آمده: و بر زبان واجب گرديده غير آنچه بر دست واجب گرديده، و بر دست واجب شده غير آنچه بر پا واجب شده و بر پا واجب گشته غير آنچه بر فرج واجب گشته و بر فرج واجب آمده غير آنچه بر رخسار واجب آمده است.... .

 

  1. سوره روم (30)، آيات 20 تا 25

« وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ * وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ * وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمِينَ * وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ * وَ مِنْ آياتِهِ يُريكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيي‏ بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ * وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ»

ترجمه: از نشانه‏هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد، سپس انسانهايى شديد و در روى زمين انتشار يافتيد * و از نشانه‏هاى او اينكه همسرانى از جنس خود شما براى شما آفريد، تا در كنار آنها آرامش يابيد، و در ميانتان مودت و رحمت قرار داد، در اين نشانه‏هايى است براى گروهى كه تفكر مى‏كنند * و از آيات او آفرينش آسمانها و زمين و تفاوت زبانها و رنگهاى شماست، در اين نشانه‏هايى است براى عالمان * و از نشانه‏هاى او خواب شما در شب و روز است، و تلاش و كوششتان براى بهره‏گيرى از فضل پروردگار (و تامين معاش) در اين امور نشانه‏هايى است براى آنها كه گوش شنوا دارند! * و از آيات او اين است كه برق (و رعد) را به شما نشان مى‏دهد كه هم مايه ترس است و هم اميد (ترس از صاعقه، و اميد به نزول باران) و از آسمان آبى فرو مى‏فرستد كه زمين را بعد از مردن به وسيله آن زنده مى‏كند، در اين نشانه‏هايى است براى جمعيتى كه عقل خود را به كار مى‏گيرند. * و از آيات او اين است كه آسمان و زمين به فرمان او برپاست سپس هنگامى كه شما را (در قيامت) از زمين فرا مى‏خواند ناگهان همه خارج مى‏شويد (و در صحنه محشر حضور مى‏يابيد).

شنبه ٢٢ مهر ١٣٩٦ - ١١:٠١
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید: