صفحه اصلي > درس خارج   


درس خارج 6 اسفند 96

باسمه‌تعالی

 

مقدمه

مسأله‌ای که قبل در ارتباط با تعطیل احیاء خواندیم و گفتیم کسی که تحجیر می‌کند حق ندارد که زمین را معطل کند و همین‌طوری رها کند. البته این را گفتیم که مسأله احیاء یا مسأله موات یک حقیقت شرعیه ندارد که بگوییم احیاء را در شرع به این حد معنا کرده‌اند یا موات را به این حد معنا کرده‌اند؛ بلکه این‌ها یک معنا و قضاوت عرفی دارد. گاهی قضاوت این است که این کاری که این فرد کرده است احیاء است یا کاری که این فرد کرده است تحجیر است و مقدمه احیاء محسوب می‌شود.

بعد گفتیم اگر تحجیر کرده باشید و زمین را معطل بگذارید باید تحجیر شما به این نیت باشد که برگردید و زمین را احیاء کنید. اگر همین‌طوری تحجیر کنید و فی‌امان‌الله رها کنید تا یک‌وقتی که برگشتید آن را احیاء کنید تحجیر حساب نمی‌شود و عرف نیز به شما حق نمی‌دهد. یا این‌که تحجیر کردیم و طول کشید و قصد احیاء نیز داشتیم ولی یا پول نداشتیم یا نتوانستیم مشکلات اداری آن را حل کنم این طول کشیدن باعث می‌شود حق اولویت ما از بین برود و فرد دیگری بتواند از آن استفاده کند.

 

مدت احیاء

 

حال این‌که آیا مدت دارد یا نه؟ گفتیم مدت‌هایش عرفی است. البته برخی سه سال را حداقل گفته‌اند. روایت نیز داشتیم که گفتیم روایت ضعیفی است و درهرصورت عرف حاکم است و تشخیص آن با عرف است. الآن نیز در قوانین امروزی به همان سه سال عمل می‌کنند. یعنی اگر به شخصی زمین دادند و در این مدت سه سال آن را احیاء نکرد زمین را از او پس می‌گیرند.

سندش سهل بن زیاد از امام موسی کاظم علیه‌السلام است: فمن عطل أرضاً ثلاث سنين متوالية لغير ما علّة اُخذت من يده، ودفعت إلى غيره، ومن ترك مطالبة حقّ له عشر سنين فلا حقّ له.[1]

یک‌چیزی نیز تحت این روایت دارد که ومن ترك مطالبة حقّ له عشر سنين فلا حقّ له. این را انسان نمی‌فهمد که چیست؟ زیرا می‌گوید اگر مطالبه حقی داشته باشید و ده سال مطالبه نکنید دیگر حقی ندارید. من اگر از شما طلبکار باشم و ده سال به سراغ شما نیایم بعدازاین مدت دیگر حق‌وحقوقی ندارم. می‌گویند می‌خواستی در این مدت بیایی و مطالبه کنی. این‌یک بحثی است که در قانون مدنی نیز هست و در پرونده‌های قضایی نیز اجرا می‌شود.

روایت در این زمینه وجود دارد ولی ضعیف است و یکی از آن‌ها مرسله است. درهرصورت در این زمینه ده سال داریم، سه سال نیز داریم. ظاهراً ده سال مربوط به حقوق عمومی است؛ مثلاً شما از من طلب دارید و ده سال به دنبال آن نیامده‌اید و بعد از ده سال مطالبه کرده‌اید.

در تهران که بودیم نزدیک مسجد آقای مجتهدی، یک احمد آقای زرگری داشتیم. یک‌وقت یک انگشتری به او دادیم که بسازد و ما نتوانستیم از او بگیریم و به نجف رفتیم. گاهی وقت‌ها که اتفاق می‌افتد مسجد آقای مجتهدی می‌رویم هنوز احمد آقا هست و می‌گوید این انگشتر پیش من است چکارش کنم؟ من نیز به او می‌گویم نمی‌خواهد به من بدهی. هنوز مرا ذی‌حق می‌داند ولی قاعدتاً باید بگوییم چون مطالبه نکرده‌ایم و مدت‌زمان زیادی گذشته است حق مطالبه نداریم.

 

 

اشتراط قصد تملک در احیاء

 

مسأله دیگر این است که الظاهر أنه يشترط في التملك بالاحياء قصد التملك در تملک به احیاء یا به تحجیر، قصد، لازم است؛ یعنی به قصد این‌که اینجا را مالک شوم باید احیاء کنم. گاهی وقت‌ها گل‌فروش یک چادری لب خیابان می‌زند و داخل یک زمینی است و درخت و گل می‌فروشد. اگر اسم این را احیاء بگذاریم یا از شهرداری اجازه می‌گیرد یا نه؟ این کارش موقت است. می‌خواهد بفروشد و تابستان که می‌شود جمع می‌کند و می‌رود. یا این‌که انسان زمینی را می‌خرد یا کارخانه‌ای می‌خواهد بسازد و در غیر زمین خودش یک بنایی می‌سازد. برای این‌که خانه برای کارگران باشد تا ساختمان تمام شود. قصد او این است که چند ماه بماند و کارش بگذرد و آن را خراب کند و داخل ساختمان خودش می‌رود. یا در تابستان که عشایر در بیابان‌ها چادر می‌زنند. گاهی دور چادرها را سنگ‌چین می‌کنند یا ساختمان کوچکی می‌سازند. شش ماه اینجا می‌مانند و بعدازآن می‌روند و بعد از مدتی دیگر برمی‌گردند. آیا این کار تحجیر حساب می‌شود؟ آیا این کار مقدمه ملکیت او حساب می‌شود؟ اینجا پاسخ منفی است زیرا قصد احیاء ندارد و اگر دیواری دور آن زمین کشیده است به این دلیل است که موقتی است و می‌خواهد برود.

احیاء بدون قصد سبب ملکیت نمی‌شود. البته اگر در یک‌حالتی بخواهد شش ماه درجایی بماند و شش ماه در جای دیگر و برای شش ماه بعدی بخواهد به‌جای اول برگردد کاشف از این است که قصد تملک داشته است. ولی اگر چنین قصدی نداشته است نشان از این است که نیتش رفع نیاز بوده است.

روایت ما اطلاق دارد: «من أحيى أرضاً مواتاً فهي له»[2] اطلاقش این است که اگر کسی زمینی را احیاء کرد مال او است ولی نگفته است که قصد تملک دارید یا نه؟ ممکن است بگویید این اطلاق از آن فهمیده می‌شود منتهی این فهم از اطلاق، قانون پسند نیست. به‌هرحال اگر شک کردیم که آیا این اطلاق روایت مرا می‌گیرد و مالک می‌شویم باید استصحاب عدم مالکیت کنیم و مالکیت برای شما حاصل نمی‌شود؛ بنابراین اگر بخواهید به اطلاق روایت عمل کنید و خودتان را بدون قید و شرط مالک بدانید این استصحاب جلوی شما را می‌گیرد؛ بنابراین می‌شود گفت که اطلاقی در این روایت پیدا نمی‌شود.

شما از کجا مالکیت شخصی که می‌خواهد بگذارد و برود را درمی‌آورید. اگر بخواهم زمینی را احیاء کنم و از آن استفاده کنم طبعاً مالک می‌شوم ولی اگر فردی مثلاً زنبوردار است و زمینی را تحجیر می‌کند و از آن برای زنبورداری استفاده می‌کند و به مدت دو ماه در این زمین می‌ماند و بعداً می‌رود یا یک ماه در این زمین کارگاه دارم و بعدازآن می‌خواهم به‌جای دیگر بروم. در اینجا قصد ماندن ندارم. آیا اطلاق روایت این فرد را شامل می‌شود یا نه؟ حداقل این است که اصل بر عدم ملکیت است. قبلاً مالک نبوده‌اید و الآن شک می‌کند که مالک شده است. در اینجا اصل عدم ملکیت را جاری می‌کند؛ بنابراین اطلاق روایت، چنین موردی را شامل نمی‌شود.

اولویت غیر از تحجیر است. اولویت نیز اگر به مدت سه سال از این زمین استفاده نشود از بین می‌رود.

بنابراین اکثر آقایان فقهاء به اطلاق روایت متمسک شده‌اند ولی ما نمی‌توانیم اطلاق روایت را بپذیریم. فرد در این زمین قصد تملک ندارد ولی این روایت می‌گوید تو مالک هستی. چطور روایت بر من تحمیل می‌کند که مالک زمین شوم؟

عبارت را می‌خوانیم: الظاهر أنه يشترط في التملك بالاحياء قصد التملك كالتملك بالحيازة مثل الاصطياد مثل ماهی گیر که می‌خواهد ماهی بگیرد و از زمین استفاده کند والاحتياط یا درجایی که می‌خواهید چوب جمع کنید و بعد بفروشید والاحتشاش یا علف جمع کنید و درجایی بگذارید و بعد از مدتی آن‌ها را بفروشید و نحوها در این موارد اگر قصد تملک داشته باشد مالک می‌شود فلو حفر بئرا في مفازة بقصد أن يقضي منها حاجته ما دام باقيا لم يملكه، اگر شما می‌خواهید گوسفندها را آب بدهید و چند روزی در این زمین هستید و یک چاهی می‌کنید و بعد از بیست روز نیز می‌خواهید بروید. آیا شما می‌توانید بگویید که این چاه را مالک شده‌ام؟ آیا اراضی که این چاه آن‌ها را آبیاری می‌کند نیز مالک می‌شوم؟ به او می‌گویند تو می‌خواهی بروی و قصد تملیک نداری. پس اگر بروی دیگر مالک نیستی. البته اگر بخواهی بمانی و احیاء کنی مالک می‌شوی. البته چاهش را مالک می‌شود ولی اگر بخواهد رها کند و برود ملکیت او باقی نیست بل لم يكن له إلا حق الأولوية ما دام مقيما تا زمانی که باقی است اولویت استفاده با او است ولی وقتی رها کرد و رفت اولویتی نیز ندارد فإذا ارتحل زالت تلك الأولوية وصارت مباحا للجميع.[3]

 

سؤال: نزاع در این مورد نیست. نزاع درجایی است که طرف احیاء کرده است و ما نمی‌دانیم آیا قصد تملک کرده است یا نه؟ امام رحمة الله علیه می‌فرماید که ما می‌دانیم قصد تملک کرده است یا نه؟

پاسخ: اینجا بحث دیگری است. یک‌وقت آقایی احیاء کرده است و رها کرده است و حالا نمی‌دانیم این فرد قصد تملک کرده است یا نه؟ اینجا سه سال به او مهلت می‌دهند و اگر نیامد اولویتش تمام می‌شود.

مسأله بعد را تقریباً خوانده‌ایم. مسأله این است که حد و حدود احیاء چیست؟ دیوار بکشید یا صد درخت بکارید یا خانه دو طبقه یا بیشتر بسازید. آیا حدی دارد؟ اصل احیاء حقیقت شرعی ندارد.

نسبت به آن چیزی که می‌خواهیم احیاء کنیم فرق می‌کند. یک‌وقت می‌خواهیم باغ درست کنیم. احیاء باغ به این است که زمین را شخم بزند و آبش را درست کند و درخت‌ها را بکارد. دیوار هم اگر نداشت اشکالی ندارد. یک‌وقت می‌خواهید خانه بسازید که در این صورت دیوار و طبقه و سقف می‌خواهد. حال اگر خانه را ساخت و هنوز سفید و کاشی نکرده است عرف نمی‌گوید که احیاء نکرده است. یک‌وقت چهار دیوار را بالا برده است و سقف نزده است و آن را رها کرده است عرف نمی‌گوید که احیاء کرده است. به او می‌گوید یا تکمیل کن یا رها کن و برو. پس احیاء به‌تناسب خصوصیت همان چیز است.

حد احیاء نسبت به آن کاری که می‌خواهد انجام دهد فرق می‌کند. حتی در باغ اگر کرت کنده است و کارهای دیگر را کرده است و درخت‌ها را درست‌وحسابی نکاشته است. عرف به این نیز احیاء نمی‌گوید بلکه می‌گوید کاری به بهانه تصرف زمین کرده است. برخی شبانه درخت‌های بزرگ را از یکجا می‌کندند و داخل زمین می‌گذاشتند و می‌گفتند این زمین احیاء شده است و بعد از چند روز آن‌ها را دور می‌انداختند و ساخت‌وساز می‌کردند.

الاحياء المفيد للملك احیایی که مفید ملک است عبارة عن جعل الأرض حية بعد الموتان زمین را بعد از موتان احیاء کند وإخراجها عن صفة الخراب إلى العمران و آن را از حالتی که به آن خراب بگویند خارج کند ومن المعلوم أن عمارة الأرض إما بكونها مزرعا أو بستانا، عمارت زمین این است که یا مزرعه درست کنی یا باغی احداث کنی وإما بكونها مسكنا ودارا، یا خانه در آن درست کنی وإما حظيرة للأغنام والمواشي، یا اسطبلی برای حیوانات درست کنی أو لحوائج أخر كتجفيف الثمار مثلاً جایی درست می‌کنید برای خشک کردن میوه ها و غلات أو جمع الحطب أو غير ذلك، فلا بد في صدق إحياء الموات من العمل فيه وانهائه إلى حد صدق عليه أحد العناوين العامرة در صدق مواتش باید طوری باشد که عرف بگوید شما احیاء کرده‌اید. هر چیزی نسبت به خودش احیاء است. حد شرعی خاصی نداریم بلکه مرجع تشخیص آن عرف است. باید به حدی باشد که عرف بگوید مثلاً این فرد خانه ساخته است یا طویله ساخته است یا باغ ساخته است بأن صدق عليه المزرع أو الدار مثلاً أو غيرهما عند العرف، ويكفي تحقق أول مراتب وجودها، البته تحقق احیاء در اول مراتبش حل می‌شود. وقتی پایه ها را زدید و در واقع جوانه می‌زند و این کار اول احیاء است و احیاء صدق می‌کند هرچند کامل نکرده باشید؛ مثلاً ساختمان را می‌سازد و طبقه اول آن را زده است عرف می‌گوید دارد احیاء می‌کند ولا يعتبر انهاؤها إلى حد كمالها، وقبل أن يبلغ إلى ذلك الحد وإن صنع فيه ما صنع لم يكن احياء بل يكون تحجيرا، اگر شما باغ درست می‌کنید اول دیوار می‌کشید ولی هنوز درخت‌ها سبز نشده است یا خانه می‌سازید و دارید فنداسیون آن را می زنید صدق احیاء ندارد بلکه حکم تحجیر را دارد و اگر آن را رها کردید حق اولویت دارید وقد مر أنه لا يفيد الملك بل لا يفيد إلا الأولوية.[4] گفتیم که مفید ملکیت نیست بلکه اولویت می‌آورد. باید عرف بگوید که احیاء صورت گرفته است.

 

پی‌نوشت‌ها:

 

[1]. وسائل الشيعة ط-آل البیت، العلامة الشيخ حرّ العاملي، ج 25، ص 433.

[٣٢٢٩٠] ١ ـ محمد بن يعقوب، عن عدَّة من أصحابنا، عن سهل بن زياد، عن الريّان بن الصلت، أو رجل، عن الريّان، عن يونس، عن العبد الصالح (عليه السلام)، قال: قال: إنَّ الأرض لله تعالى جعلها وقفاً [١] على عباده، فمن عطل أرضاً ثلاث سنين متوالية لغير ما علّة اُخذت [٢] من يده، ودفعت إلى غيره، ومن ترك مطالبة حقّ له عشر سنين فلا حقّ له.

 

[2]. همان، ص 412.

[٣٢٢٤٠] ٥ ـ وعنه، عن أبيه، عن حمّاد، عن حريز، عن زرارة ومحمد بن مسلم، وأبي بصير، وفضيل، وبكير، وحمران، وعبد الرحمن ابن أبي عبد الله، عن أبي جعفر، وأبي عبد الله (عليهما السلام)، قالا: قال رسول الله (صلّى الله عليه وآله): من أحيى أرضاً مواتاً فهي له.

 

[3]. تحرير الوسيلة، السيد روح الله الخميني، ج 2، ص 207.

مسألة 25 - الظاهر أنه يشترط في التملك بالاحياء قصد التملك كالتملك بالحيازة مثل الاصطياد والاحتياط والاحتشاش ونحوها، فلو حفر بئرا في مفازة بقصد أن يقضي منها حاجته ما دام باقيا لم يملكه، بل لم يكن له إلا حق الأولوية ما دام مقيما، فإذا ارتحل زالت تلك الأولوية وصارت مباحا للجميع.

 

[4]. همان.

مسألة 26 - الاحياء المفيد للملك عبارة عن جعل الأرض حية بعد الموتان وإخراجها عن صفة الخراب إلى العمران، ومن المعلوم أن عمارة الأرض إما بكونها مزرعا أو بستانا، وإما بكونها مسكنا ودارا، وإما حظيرة للأغنام والمواشي، أو لحوائج أخر كتجفيف الثمار أو جمع الحطب أو غير ذلك، فلا بد في صدق إحياء الموات من العمل فيه وانهائه إلى حد صدق عليه أحد العناوين العامرة بأن صدق عليه المزرع أو الدار مثلا أو غيرهما عند العرف، ويكفي تحقق أول مراتب وجودها، ولا يعتبر انهاؤها إلى حد كمالها، وقبل أن يبلغ إلى ذلك الحد وإن صنع فيه ما صنع لم يكن احياء بل يكون تحجيرا، وقد مر أنه لا يفيد الملك بل لا يفيد إلا الأولوية.

يکشنبه ١٣ اسفند ١٣٩٦ - ١١:٢٠
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید: