صفحه اصلي > درس خارج   


درس خارج 11 آذر 92

باسمه‌تعالی

 

مقدمه

بحث ما در این مسئله بود که مقدار سفر را برای قصر خواندن نماز بیان می‌کرد. در این زمینه به سه طایفه از روایات متوسل شدیم. یک طایفه از روایات حد سفر را هشت فرسخ معین کرده بود و یک طایفه از روایات اقل سفر را چهار فرسخ معین کرده بود که در ظاهر آن‌ها تنافی احساس می‌شد. اگر ما می‌خواستیم به روایت چهار فرسخ عمل کنیم باید همیشه سر چهار فرسخ خودمان را مسافر بدانیم و نمازمان را شکسته بخوانیم. اگر بخواهیم به روایت هشت فرسخی عمل کنیم حتماً باید با طی هشت فرسخ، خودمان را مسافر بدانیم و نمی‌توانیم کمتر از آن، شکسته بخوانیم. این دو طایفه روایات را خواندیم و مضامین اکثر روایات هر دو هم صحیح بود که مورد اعتماد و توافق فقها است.

 

نوع سومی از روایات هم بودند که مسئله تلفیق را به ما می‌فهماند. این‌گونه روایات بر این مسئله تأکید می‌کنند اگر مسافرت به‌گونه‌ای باشد که رفت‌وبرگشت مجموعاً هشت فرسخ شود مسافر محسوب می‌شود.

 

چرا رفت‌ و برگشت؟

 

سؤالی که در این روایات پیش می‌آید این است که آیا باید این سفر را دو قسمت کنیم و چهار فرسخ را برای رفتن و چهار فرسخ دیگر را برای برگشتن بگذاریم؟ این مسئله بعدی است که به آن خواهیم پرداخت.

 

«عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد البرقي، عن محمد بن أسلم الجبلي، عن صباح الحذاء، عن إسحاق بن عمار قال: سألت أبا الحسن (عليه السلام) عن قوم خرجوا في سفر» در مسافرت يك تكه راه که رفتند «فلما انتهوا إلى الموضع الذي يجب عليهم فيه التقصير قصروا من الصلاة» رسيدند در نقطه‌اي كه مي‌توانستند نماز را شكسته بخوانند و نماز را شكسته خواندند. ازجمله «قصرّ من الصلاة» به بعد مي‌فهميم كه اينها راهي نرفته بودند. «فلما صاروا على فرسخين أو على ثلاثة فراسخ أو أربعة» دو فرسخ يا سه فرسخ يا چهار فرسخ رفتند. «تخلف عنهم رجل لا يستقيم لهم سفرهم إلا به» يك نفرشآنجا ماند یا دیر آمد. سفرشان نیز بدون او ممکن نبوده است؛ حتماً رئيس كاروان يا بلدچي بوده است. این‌ها هم هیچ جا نمی‌توانستند بروند «فأقاموا ينتظرون مجيئه إليهم» ما ايستاديم و صبر كرديم تا اين فرد بيايد «وهم لا يستقيم لهم السفر إلا بمجيئه إليهم» آن‌ها هم سفرشان مستقيم نمي‌شد يعني ظاهراً راه را بلد نبودند مگر اينكه اين فرد بيايد. «فأقاموا على ذلك أياما» چند روزي سر دو فرسخي یا سه فرسخي ماندند «لا يدرون هل يمضون في سفرهم أو ينصرفون هل ينبغي لهم أن يتموا الصلاة أو يقيموا على تقصيرهم؟» نمي‌دانند كه آيا مي‌توانيم ادامه بدهيم يا اينكه ناچاريم منصرف بشويم؛ زیرا اگر اين آقا نيايد نمی‌توانند سفر کنند. نمی‌دانند که باید ادامه بدهند یا از سفر منصرف شوند؟ سؤال اصلی اینجا است که این‌ها می‌گویند باید چكار كنيم؟ آيا مي‌توانيم نماز را تمام بخوانيم؟ به این دلیل که دو فرسخ بيشتر از شهر خودمان دور نشده‌ایم اما چون نيت داشتيم که مسافت را طی کنیم نماز را شكسته خوانديم. حالا چكار كنيم؟ جواب حضرت این‌طور است: «قال: إن كانوا بلغوا مسيرة أربعة فراسخ فليقيموا على تقصيرهم أقاموا أم انصرفوا» اگر شما تا اربع فراسخ را رفتيد نمازتان شكسته است؛ چه بمانید و چه منصرف شوید. «وإن كانوا ساروا أقل من أربعة فراسخ فليتموا الصلاة أقاموا أو انصرفوا فإذا مضوا فليقصروا»[i] اگر کمتر از چهار فرسخ مانديد نمازتان را تمام بخوانيد؛ گرچه تا حالا شكسته خوانديد اما اگر راه را ادامه داديد باید شكسته بخوانيد؛ اما اگر بنا شد كه در ترديد بمانيد و چند روز مانديد به این دلیل که به چهار فرسخ نرسيديد نمازتان بايد تمام بخوانيد.

 

«ورواه الصدوق في (العلل) عن أبيه، عن سعد، وعن محمد بن موسى بن المتوكل، عن السعد آبادي، عن أحمد بن أبي عبد الله، عن محمد بن علي الكوفي، عن محمد بن أسلم (مسلم) نحوه وزاد قال: ثم قال: هل تدري كيف صار هكذا؟ قلت: لا» حضرت می‌پرسد: آيا فهميدي كه چرا گفتيم اگر تا اينجا رسيدي شكسته بخوانيد؟ مي‌خواهيد بمانيد یا برويد؛ هر کار مي‌خواهيد بكنيد. اگر تا اينجا رسيديد تا دو فرسخي است و نمي‌دانيد چكار كنيد؛ در اینجا بايد تمام بخوانيد اما اگر خواستيد ادامه بدهيد باید شكسته بخوانيد. گفت: نمي‌دانم. حضرت می‌فرماید: «قال: لان التقصير في بريدين ولا يكون التقصير في أقل من ذلك» به‌این‌علت که تقصير في‌ بريدين است؛ یعنی تقصير در هشت فرسخ است و در کمتر از آن نیست. «فإذا كانوا قد ساروا بريدا وأرادوا أن ينصرفوا كانوا قد سافروا سفر التقصير» حالا كه رسيدند سر چهار فرسخ و مي‌خواهند برگردند این مقدار همان بریدین است و وقتی بریدین شد نماز شكسته است. اينجا تلفيق را براي ما تجويز كرده است و لذا شما حق نداريد وقتي اينجا متوقف شديد سر دو فرسخ نمازتان را شكسته بخوانيد اما وقتي سر چهار فرسخ رسيديد چون اگر خواستيد برگرديد نیز چهار فرسخ مي‌شود نماز را باید شكسته خواند. «وإن كانوا ساروا أقل من ذلك لم يكن لهم إلا إتمام الصلاة»

راوی این‌طور سؤال می‌کند. «قُلْتُ أَ لَيْسَ قَدْ بَلَغُوا الْمَوْضِعَ الَّذِي لَا يَسْمَعُونَ فِيهِ أَذَانَ مِصْرِهِمُ الَّذِي خَرَجُوا مِنْهُ»؛ آیا این‌ها از حد ترخص رد نشده بودند؟ مگر وقتی‌که از حد ترخص رد می‌شوند عنوان مسافر به خود نمی‌گیرند؟ مگر نماز را شکسته نخوانده بودند؟ شما سر سه فرسخی که متوقف شدند می‌گویید که باید نماز را تمام بخوانند؛ اگر خواستند بمانند. «قَالَ بَلَى إِنَّمَا قَصَّرُوا فِي ذَلِكَ الْمَوْضِعِ»؛ این‌ها در این مسیر نماز را شکسته خواندند. «لِأَنَّهُمْ لَمْ يَشُكُّوا فِي مَسِيرِهِمْ»؛ چون از اول مسیر طولانی را در نظر داشتند و شک و شبهه‌ای نیز در مسیرشان نداشتند. گفتند: داریم می‌رویم و عنوان سفر هم داشتند و تا حالا نیز نماز را شکسته خواندند. «وَ إِنَّ السَّيْرَ يَجِدُّ بِهِمْ»؛ در حال سیر بودند و در این کار نیز جدی بودند اما «فَلَمَّا جَاءَتِ الْعِلَّةُ فِي مُقَامِهِمْ دُونَ الْبَرِيدِ صَارُوا هَكَذَا»[ii]؛‌ اما حالا که این مشکل برایشان پیش آمد در سفرشان مردد شدند؛ به چهار فرسخی نیز نرسیدند که حد مسافرتشان باشد. حکمشان این‌طوری می‌شود؛ یعنی انقلاب ماهیت پیدا می‌کند و در مسیر که توقف کردند نمازشان تمام می‌شود.

 

از این روایت چه می‌فهمید؟ جمله‌ای که ما از این روایات می‌فهمیم این است که اگر قصد سفر طولانی داشتند و ادامه می‌دادند از هشت فرسخ می‌گذشتند و مسئله‌ای نداشت. حالا که ماندند و توقف کردند اگر سر چهار فرسخ توقف کردند وقتی هم که می‌خواستند برگردند هشت فرسخ می‌شد و آنجا نیز مشکلی نداشت؛ زیرا هشت فرسخ را طی کردند؛ اما الآن که سر سه فرسخ مردد شدند و اینجا ماندند نه چهار فرسخ را طی کردند که با برگشت هشت فرسخ شود و نه هشت فرسخ را طی کردند که مسافر شوند و نه قصدشان الآن نسبت به ادامه سفر، جدی است. قصدشان به ادامه سفر جدی نیست و نمی‌دانند که چه‌کار کنند؟ بمانند یا بروند. اینجاست که حکمشان انقلاب ماهیت پیدا می‌کند؛ یعنی عنوان مسافر از آن‌ها برداشته می‌شود؛ نه سفر هشت فرسخی بوده؛ نه تلفیقی هشت فرسخ بوده و نه ادامه راه، هشت فرسخ می‌شود؛ بنابراین از این روایات استفاده کردیم که چهار فرسخ به این شرط که مراجعت کنند شرط قصر نماز است. این روایت تلفیق را پذیرفته است؛ یعنی این‌که ما هشت فرسخ را طی کنیم؛ و لو تلفیقی باشد که در این صورت نمازمان شکسته می‌شود.

 

در روایت دیگری آمده است: «الحسن بن علي بن شعبة في (تحف العقول) عن الرضا عليه السلام في كتابه إلى المأمون قال: والتقصير في أربعة فراسخ بريد ذاهبا وبريد جائيا اثنى عشر ميلا» وقتی می‌گوید التقصیر فی اربعه فراسخ، این روایت جزء آن روایت‌های چهار فرسخی می‌رود. شما اربعه فراسخ می‌روید مشروط بر این‌که برگردید و هشت فرسخ شود نماز شکسته می‌شود. «و اذا قصرت افطرت»[iii]؛ به‌هرحال آنجا نماز را شکسته می‌خوانی افطار هم می‌کنی. شبیه این حدیث را ما قبلاً داشتیم. اینجا برای ما تلفیق را تجویز کرده است.

 

این روایت را شاید در وسائل پیدا نکنید از کتاب دیگر نقل شده است دائم الاسلام نقل کرده است «دَعَائِمُ الْإِسْلَامِ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ قَالَ‏ يُقَصَّرُ الصَّلَاةُ فِي بَرِيدَيْنِ‏ ذَاهِباً وَ رَاجِعا» «قال القاضی يعني إذا كان خارجا إلى سفر مسيرة بريد و هو يريد الرجوع قصر»؛ یعنی اگر شما یک چهار فرسخ رفتید و خواستید برگردید چون با برگشتتان هشت فرسخ می‌شود نمازتان شکسته است. «و إن كان يريد الإقامة لم يقصر حتى تكون المسافة بريدين»[iv]؛ اگر خواستی آنجا بمانی و اقامت پیدا کنی شکسته نمی‌شود؛ به این دلیل که باید هشت فرسخ کامل شود. اگر می‌خواهی برگردی حرفی نیست اما اگر می‌خواهی بمانی آنجا شکسته نمی‌شود. یک‌وقت است که تا چهار فرسخی می‌روی و نیت داری که برگردی. اگر ده روز در آنجا ماندی نماز کامل است و اگر کمتر از ده روز خواستی بمانی نماز شکسته است و بعد هم برمی‌گردی که هشت فرسخ را کامل می‌کنی؛ اما یک ‌وقت به آنجا می‌روی و نمی‌خواهی برگردی. این معنایش این است که سفر را قطع می‌کنی. چون سفر را قطع کردی و نخواستی هشت فرسخ را تمام کنی نمازت تمام است.

چگونه بین این روایات هشت فرسخ و چهار فرسخ جمع کنیم؟ در باب تعارض و متعارضین گاهی اوقات دو روایت داریم که با یکدیگر جور درنمی‌آید.

 

صورت های تعارض روایات

 

چند حالت برای آن‌ها تصور می‌شود:

  • یک‌وقت ظاهر دو روایت با یکدیگر متعارض است اما تعارض در مدلول است؛ یعنی دلالت‌های این‌ها تعارض دارد. مثلاً این روایت دلالتش به من امر می‌کند و آن روایت دلالتش مرا نهی می‌کند. این‌یکی می‌گوید: صلِّ و آن‌یکی می‌گوید: لا تصلِّ. این تعارض، ذاتی است. اینجا هم تقریباً یک نوع تعارض در مدلول هر دو روایت وجود دارد؛ به‌عبارت‌دیگر، تعارض در جعل داریم.

 

  • گاهی اوقات در جعل ما تعارض نیست. تعارض در مجعول است؛ ممکن است شما به من بگویید این چیز را بخور و این چیز را نخور. این امر و نهی با هم تعارض دارد؛ ولی شما می‌توانید دستور به من بدهید. این دو هیچ‌ وقت با هم جمع نمی‌شوند. هیچ‌ وقت نمی‌شود که هر دو در خارج تحقق پیدا کنند. این حالت را تعارض در مجعول می‌گوییم.

 

  • یک‌وقت هم تعارض در امتثال است. تعارض در امتثال این است که شما می‌توانید جعل کنید اما امتثال آن ممکن نیست. مثل این‌که شما بگویید انقاذ عمر واجب است و انقاذ زید هم واجب است. این آقای عمرو و زید هر دو در دریا هستند و من نیز یک نفر هستم و تنها یک نفر را می‌توانم نجات دهم. نمی‌دانم که از بین این دو تا کدامشان را امتثال کنم؟ این امتثال تعارض دارد که در اینجا سراغ اهم و مهم می‌رویم.

 

در ما نحن فیه تعارض در جعل و دلالت رخ داده است؛ یعنی دلالت روایت هشت فرسخ می‌گوید اگر می‌خواهی مسافر شوی ملاک قصر، هشت فرسخ است. ظاهرش نیز این است که این هشت فرسخ باید امتدادی باشد و معین نیز باید باشد. از طرف دیگر، دلالت روایت‌های چهارگانه می‌گوید چهار فرسخ باید بروی تا مسافر شود.

 

این دلالتش بر این‌که چهار فرسخ موضوعیت دارد دلالتش این را می‌گوید آنجا دلالت را هشت فرسخ می‌گوید. این دو روایت تعارض دلالی دارند. اگر بخواهیم این روایات سوم یعنی روایات تلفیق را قبول کنیم ناچاریم که در ظهور دلالت‌های این دو تا روایت دست‌کاری کنیم. در آنجا هر روایتی دو ظهور دارد. یک ظهور در این است که اصل سفر هشت فرسخ باشد و ظهور دومشان این است که باید امتدادی باشد. در باب روایت‌های چهارگانه یک ظهور در این دارد که موضوعیت در چهار فرسخ است و یک ظهور هم در این دارد که این چهار فرسخ را باید طی کنی تا نماز شکسته شود. اگر بخواهیم تلفیق را قبول کنیم ناچاریم دست از ظهور آن‌یکی برداریم. درست است که هشت فرسخ موضوع سفر است اما ظهور روایت این است که هشت فرسخ باید امتدادی باشد.

 

در این روایاتی که تلفیق را به ما گفته است اگر بخواهیم تلفیق را قبول کنیم و آن دو دسته از روایات گذشته را نیز قبول کنیم باید دست از ظهور آن روایتی برداریم که می‌گفت باید هشت فرسخ مسیره‌الیوم امتدادی باشد و اینجا هم که می‌گوید تلفیق درست است واقف می‌شویم که آن هشت فرسخ را هم قبول کنیم و بگوییم تمام موضوع ما هشت فرسخ است؛ منتها این هشت فرسخ مقید به امتداد نیست. در این حالت مجبوریم دست از ظهور امتداد بودن هشت فرسخ برداریم. در واقع با صراحتی که روایت تلفیق دارد دست از ظهور آن برمی‌داریم؛ یعنی آن ظاهر آن روایت این است که امتداد داشته باشیم. همه‌تان هم وقتی می‌خواندید می‌فهمیدید که وقتی می‌گوید: مسیره‌الیوم هشت فرسخ لااقل و لا اکثر، از آن می‌فهمیدیم که این هشت فرسخ را امتدادی طی بکنیم تا برسیم و مسافر بشویم. تلفیق به این معنا که سفر هشت فرسخ را به دو حالت می‌توانم طی کنم: یک‌وقت امتدادی است و تا مقصد بروم و سر هشت فرسخ مسافر شوم، یک‌وقت هم سر چهار فرسخ بروم و در آنجا توقف کنم و دوباره برگردم.

 

یک‌وقت طی طریق امتدادی می‌کنم؛ یعنی باید هشت فرسخ بروم تا نماز شکسته شود. ظاهر روایات هشت فرسخ این بود که باید هشت فرسخ را طی کنیم و مسیره‌الیوم را برویم تا نمازمان شکسته شود. موضوعیت را به هشت فرسخ داده بود و ظاهرش هم این بود که این هشت فرسخ لااقل و لا اکثر، یعنی باید هشت فرسخ را بروی. از ظهورش می‌فهمیدیم که باید هشت فرسخ را برویم تا مسافر شویم. روایت تلفیق می‌گوید اگر چهار فرسخ رفتی و چهار فرسخ برگشتی باز هم اینجا نماز شکسته است. معنایش این می‌شود که هشت فرسخ را از شما خواستیم اما ظهور این هشت فرسخ را که شما فکر می‌کردی که باید امتدادی بروی تا مسافر شوی برداشته است و به شما می‌گوید که می‌توانی به‌صورت تلفیقی نیز رفتار کنی. اگر بخواهیم تلفیق را بپذیریم باید از ظهور آن دست برداریم. دست برداشتن از ظهور با نصی که وجود دارد مشکلی به وجود نمی‌آورد. یک کسی نگوید که چرا ما دست از ظاهر روایت برداشتیم؟

 

اگر ظهور روایتی را حجت بدانیم نمی‌توانیم خلاف ظاهر عمل کنیم ولی اگر یک حجت اقوی آمد ناچاریم که به حجت اقوی عمل کنیم و در این حالت باید دست از ظهور برداریم. بر این اساس، روایت تلفیق، نص است. به خاطر این‌که در اینجا نص داریم و روایت هم صحیح است و نص هم اقوی از ظاهر است دست از ظاهر برمی‌داریم. در باب اصالت طهارت و اصول عملیه گاهی این کار را می‌کنیم. در اصالت طهارت گاهی وقت‌ها به اصالت طهارت عمل می‌کنیم اما به ظهور عمل نمی‌کنیم. مثلاً در این دستشویی‌ها که مرتب با پا می‌آیند و می‌روند ظاهرش این است که نجس است از پا به آنجا و آنجا می‌روند قاعدتاً این است که نجس است اما در اصالت الطهاره، اصل بر طهارت است و دست از این ظهور برمی‌دارید.

 

در ظواهر قرآن نیز گاهی این کار را می‌کنیم. در ظواهر قرآن نیز اگر بخواهیم دلیل عقلی داشته باشیم ظاهر را توجیه می‌کنیم؛ مثلاً «یدالله فوق ایدیهم» یا «انما خلقتم بیدیه». همان‌طور که اهل سنت تفسیر می‌کنند ظهور این آیات در این است که خدا دست دارد. یا «ان الله علی العرش استوی»؛ ظهورش این است که خدا بر عرش نشسته است. به‌هرحال بر ما واجب است که به ظهور عمل کنیم و ظاهر قرآن برای ما حجت است. منتها گاهی از اوقات ظهورهای دلالی به یک مشکلاتی برمی‌خورد یا گاهی به مشکلات عقلی برمی‌خورد یا به حجت اقوی برمی‌خورد یا در مقابل نص قرار می‌گیرد. ما ناچاریم دست از این ظهورها برداریم.

 

این‌که خدا می‌گوید با دو دستم عالم را خلق کردم اگر خدا دست داشته باشد باید جسم باشد و جسم که باشد محدود می‌شود و در این حالت قدرتش کم می‌شود و نمی‌تواند مسیطره بر همه عالم باشد. جسم، مکان می‌خواهد و مکان بخواهد محدود می‌شود. این اشکالات عقلی است که سبب می‌شود دست از ظهور برداریم. چگونه باید ظهور را معنا ‌کنیم؟ می‌گوییم: مراد از ید، قدرت است. با قدرت و توانی که دارد عالم را خلق کرده است. یا در «إن الله علی العرش استوی» می‌گوییم که منظور این است که او بر همه این‌ها مستولی است. به‌هرحال دست از ظهور در روایات و آیات به دلیل اقوی برمی‌داریم یا مثلاً موارد دیگر؛ اما اهل تسنن در اینجا گرفتار هستند و می‌خواهند به همه ظاهر عمل کنند. در نتیجه ناچار می‌شوند که قائل به تجسم شوند. آن‌وقت ما که می‌گوییم به ائمه متوسل شوید می‌گویند شرک است؛ درحالی‌که برای خدا شریک قائل نمی‌شویم. آن‌ها خدا را محدود و مجسم کردند و این اعتراض به این‌ها وارد است و متأسفانه این کتاب‌هایشان را برای ایام حج منتشر می‌کنند.

 

ظاهر این روایات این است که مسیر را باید هشت فرسخ برویم؛ این رفتن باید امتدادی باشد. روایت تلفیق هشت فرسخ را قبول دارد اما امتدادش را برمی‌دارد. حالا چه‌کار کنیم؟ این روایت را قبول کنیم یا آن روایت را؟ اینجا نص است و آنجا ظهور دارد. ما می‌گوییم که این نص را می‌پذیریم و دست از ظاهر آن روایت برمی‌داریم. منکر ظهورش نیستیم؛ زیرا به‌هرحال روایات ظهور دارد اما نمی‌توانیم به‌ظاهر تمسک کنیم. نه این‌که نتوانیم امتثال کنیم اما اگر امتثالمان این‌طوری هم می‌شد موردقبول مولا است.

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

 

 

[i]. الكافي- ط الاسلامية، الشيخ الكليني، ج 3، ص 433.

5 - عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد البرقي، عن محمد بن أسلم الجبلي، عن صباح الحذاء، عن إسحاق بن عمار قال: سألت أبا الحسن (عليه السلام) عن قوم خرجوا في سفر فلما انتهوا إلى الموضع الذي يجب عليهم فيه التقصير قصروا من الصلاة فلما صاروا على فرسخين أو على ثلاثة فراسخ أو أربعة تخلف عنهم رجل لا يستقيم لهم سفرهم إلا به فأقاموا ينتظرون مجيئه إليهم وهم لا يستقيم لهم السفر إلا بمجيئه إليهم فأقاموا على ذلك أياما لا يدرون هل يمضون في سفرهم أو ينصرفون هل ينبغي لهم أن يتموا الصلاة أو يقيموا على تقصيرهم؟ قال: إن كانوا بلغوا مسيرة أربعة فراسخ فليقيموا على تقصيرهم أقاموا أم انصرفوا وإن كانوا ساروا أقل من أربعة فراسخ فليتموا الصلاة أقاموا أو انصرفوا فإذا مضوا فليقصروا.

 

[ii]. وسائل الشيعة –الإسلامية، الشيخ الحر العاملي، ج 5، ص 501.

[11] ورواه الصدوق في (العلل) عن أبيه، عن سعد، وعن محمد بن موسى بن المتوكل، عن السعد آبادي، عن أحمد بن أبي عبد الله، عن محمد بن علي الكوفي، عن محمد بن أسلم (مسلم) نحوه وزاد قال: ثم قال: هل تدري كيف صار هكذا؟ قلت: لا، قال: لان التقصير في بريدين ولا يكون التقصير في أقل من ذلك، فإذا كانوا قد ساروا بريدا وأرادوا أن ينصرفوا كانوا قد سافروا سفر التقصير، وإن كانوا ساروا أقل من ذلك لم يكن لهم إلا إتمام الصلاة، قلت: أليس قد بلغوا الموضع الذي لا يسمعون فيه أذان مصرهم الذي خرجوا منه؟ قال: بلى إنما قصروا في ذلك الموضع لأنهم لم يشكوا في مسيرهم وإن السير يجد بهم، فلما جاءت العلة في مقامهم دون البريد صاروا هكذا.

 

[iii]. همان، ص 498.

[19] الحسن بن علي بن شعبة في (تحف العقول) عن الرضا عليه السلام في كتابه إلى المأمون قال: والتقصير في أربعة فراسخ بريد ذاهبا وبريد جائيا اثنى عشر ميلا، وإذا قصرت أفطرت.

 

[iv]. دعائم الإسلام، قاضی نعمان مغربی، ج 1، ص 196.

وَ عَنْهُ ع أَنَّهُ قَالَ تُقَصَّرُ الصَّلَاةُ فِي بَرِيدَيْنِ ذَاهِباً وَ رَاجِعاً‌ يعني إذا كان خارجا إلى سفر مسيرة بريد و هو يريد الرجوع قصر و إن كان يريد الإقامة لم يقصر حتى تكون المسافة بريدين‌

يکشنبه ٢٢ مرداد ١٣٩٦ - ١٣:٣٦
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید: